فال حافظ

 دوستان عزیز برای رفاه و آسایش وبلاگ نویسان افغان آپلود سنتری را فعال نمودم که شما میتوانید این فایل ها را در آنجا آپلود کنید.

jpg, *.gif, *.png, *.zip, *.rar, *.txt, *.doc

آپلود سنتر

 

بنام پروردگار بی همتا !


 شش سال قبل به عرصه وبلاگ نویسی قدم گذاشتم ، آنزمان من  ، تنهای تنها در کوچه پس کوچه های وبلاگستان ها قدم میزدم و اولین وبلاگم را در پرشین بلاگ ساخته بودم.
یادم من هست که در آن زمان بیشتر یادداشت های خبری داشتم . تعدادی از افغانهای مقیم در خارج مرا به نوشتن اخبار از هرات تشویق میکردند.
به هر صورت بنا به دلایلی نتوانستم که وبلاگ نویسی را ادامه دهم.
هر چند حقیقت این است که من در آنزمان با قواعد وبلاگ نویسی به درستی آشنا نبودم.
این بدین معنی نیست که امروز یک وبلاگ نویس واقعی و موفق هستم.
بهر حال از آنزمان تا کنون در عرصه های مختلفی قدم گذاشتم ~ علمی ~ فرهنگی ~ سیاسی ~ ادبی و غیره ...
من کیستم ؟!
وحید هستم ، تخلصم پیمان است...۲۴ سال و اندیست که پا بدین خرابکده گذاشتم...با آنکه هرزگاهی داد آزادیخواهی میزنم...از آنچه که بعنوان سنت ها و باورهای مردممان است دفاع میکنم...سیاستمدار نیستم و نوشته های سیاسی را میخوانم...من تا کنون کتاب های افغانستان و ظهور طالبان...دسایس پنهان ، چهره های عریان ...رساله مزارات هرات...گزارشگری کاربردی...خاک اولیا و سردار آریا را چندین بار خواندم...


 از کچالو (سیب زمینی) فروشی تا کمی بیشتر !


آنهائیکه در ایران مهاجرت کردند ، همواره روز های سخت و پر هیاهوی آنزمان را بخاطر می آوردند و تعدادی ، دوران مهاجرت را لحظه های پر از اضطراب و نگرانی خود تلقی میکنند.
من یک ساله بودم که خانواده ام مرا به ایران بردند.
شاید از چهار یا پنج سالگی تعالیم اسلامی را در یکی از مراکز دینی افغانها در مشهد شروع به خواندن نمودم .
بعد از تلاش توانستم وارد مدرسه شکوفه های انقلاب در مشهد شوم.
پیروزی مجاهدین در افغانستان که اتفاق افتاد ، با خانواده ام به افغانستان آمدیم و در ولایت (استان) بادغیس  مسکن گزیدیم.
با ظهور طالبان مجددا به ایران رفتیم ، اینبار من کمی بزرگتر شده بودم و نیاز به همفکران و هم سن وسالانی داشتم که لحظاتی با اوشان درد دل میکردم.
در ایران ما شدیدا با مشکلات اقتصادی مواجه بودیم ،  یک عراده چرخ دستی را که پدرم برایم خریداری کردند را با خود به کوچه ها میبردم و توسط آن ،  بخاطر امرار معیشت کچالو و گاهی هم جوری (بلال) و زمانی هم گوجه سبز ( میوه نرسیده آلو که ایرانیها علاقه شدیدی به آن دارند)  میفروختم.
 تا پایان حضورم در ایران حتی برای یک بار  نتواستم ملیتم را برای کسی افشاء کنم .


و اما ...


به هرات بازگشتیم ٬ سرزمینی که هنوز درباره اش چیزی نمیدانستم ٬ فقط همین را میدانستم که زاده همین شهرم ! و خواجه عبدالله انصاری نیز در همین شهر دفن است و اسماعیل خان والی و حاکم منطقه است و بس.
به محض ورود خاکم را بوسیدم ٬ و اشک از چشمانم جاری شد.
چند روز بعد به اداره روزنامه اتفاق اسلام هرات رفتم و در آنجا مشغول بکار شدم ٬ سپس به تلویزیون محلی هرات رفتم ٬ و در آنجا بعنوان مجری برنامه تازه تاسیس نوجوان ایفای وظیفه نمودم ٬ مدتی بعد نقشم در  رسانه مذکور بیشتر شد ٬ مردم شهر تا حدود زیادی مرا میشناختند.
چندی بعد به حیث خبرنگار رادیو و تلویزیون ملی افغانستان در هرات از سوی (نجیب روشن) رئیس وقت رادیو تلویزیون ملی افغانستان برگذیده شدم .
من در کابل و لاهور پاکستان درباره ژورنالیز (خبرنگاری) درس خواندم.

سپس در روزنامه 8 صبح به ایفای وظیفه پرداختم و تا اکنون در آنجا کار می کنم.


نظرات شما

 

    شماره تلفن های خبرنگاران فعال در حوزه ی غرب افغانستان

    سفر کابل به روایت تصویر